|
اي مـن! اي زنـدگـي!
ايستگاه خدا « قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست . ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
عجب صبري خدا دارد تابِ تماشايِ تمامِ زشتکاري هايِ اين مخلوق را دارد! وگرنه من به جايِ او چو بودم،
داستان دو فرشته کوچک روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند . يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپري کنند .آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد. فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي . فرشته بزرگتر پاسخ داد : هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد . فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد . فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي يک کلبه متعلق به يک زوج کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند. زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند . صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده . فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد . تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد. فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد : چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد. فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم. فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند . ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم . چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .
از خودمان شروع کنيم در انگلستان حک شده است : زماني که جوان و فارغ البال بودم و تخيلاتم حد و حصري نداشت ، روياي دگرگون کردن گيتي را در سر مي پروراندم .بزرگتر و عاقلتر که شدم ، کاشف به عمل آوردم که گيتي دگرگون نخواهد شد و به همين خاطر تا حدي کوتاه آمدم و تصميم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم . اما آن هم استوار و تغيير ناپذير مي نمود.به سن ميانسالي که رسيدم پس از پشت سر گذاشتن آخرين تلاش نافرجامم ، راضي به دگرگون کردن و ايجاد تحول در نزديک ترين افراد به خود، يعني خانواده ام ، شدم . اما افسوس که در مورد هيچ يک به نتيجه اي رضايتبخش نرسيدم و حالا که در بستر مرگ افتادم ، بناگاه تشخيص مي دهم اگر قبل از هر کس ، خودم را تغيير داده بودم ، مي توانستم به مثابه الگويي باعث خانواده ام بشوم و در سايه تشويق ، دلگرمي وانديشه خوب آنان وسيله اي باشم براي پيشرفت کشورم و شايد هم کسي چه مي داند ، وسيله اي براي دگرگون ساختن گيتي !!! |
About![]()
یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
وب سايت تخصصي مهندسي فناوري اطلاعات دانشگاه پيام نور آستانه
انجمن دانشجويان دانشگاه آزاد لاهيجان |