تبليغاتX
آبی ترین آسمان > اگه بدونم به کجا می رم چطور ممکنه به اونجا نرسم؟

آبی ترین آسمان

مهم نیست قطره باشی یا اقیانوس مهم این است که آسمان در تو منعکس شود!

 

اي مـن! اي زنـدگـي!
در ميان اين پرسشهاي تکراري،
در ميان زنجيره بي پايان بي ايمانان،
در شهرهاي آکنده از ابلهان،
اي من،اي زندگي!به چه بايد دل خوش داشت؟
جواب:
به اينکه تو اينجايي
که زندگي هست و يگانگي
که نمايش بزرگ هنوز بر جاست،
تا تو هم کلامي بر آن بيفزايي.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت2:32 بعد از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

 

 ايستگاه خدا «

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد

 و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:مقصد ما خداست .

 كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي

 است تنها براي گذشتن ؟


قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد

قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد .

 پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،

اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند

،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد
.


و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر
رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت2:26 بعد از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

 

 عجب صبري خدا دارد

عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم؛ 
که در همسايه ي صدها گرسنه،

چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم،
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم؛
که مي ديدم يکي عريان و لرزان؛
 
ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم؛
براي خاطر تنها يکي مجنونِ صحراگردِ بي سامان،
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو،
 آواره و ديوانه مي کردم

عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپايِ وجودِ بي وفا معشوق را،
پروانه مي کردم.

عجب صبري خدا دارد!
چرا من جايِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جايِ خود بنشسته و

تابِ تماشايِ تمامِ زشتکاري هايِ اين مخلوق را دارد!

وگرنه من به جايِ او چو بودم،
يک نفس کي عادلانه سازشي،
با جاهل فرزانه مي کردم؛
عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!

معين کرمانشاهي" "

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت2:25 بعد از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

 

 

 داستان دو فرشته کوچک 

روزي روزگاري دو فرشته کوچک در سفر بودند .

 يک شب به منزل فردي ثروتمند رسيدند و از صاحبخانه اجازه خواستند

 تا شب را در آنجا سپري کنند .آن خانواده بسيار بي ادبانه برخورد کردند

 و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق ميهمانان شب را سپري کنند و

در عوض آنها را به زيرزمين سرد و تاريکي منتقل کردند .

آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جاي خود بودند

 ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخي در درون ديوار افتاد و سريعا

 به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمير و درست کرد.

فرشته کوچکتر پرسيد : چرا سوراخ ديوار را تعمير کردي .

فرشته بزرگتر پاسخ داد : 

 هميشه چيزهايي را که مي بينيم آنچه نيست که به نظر مي آيد .

فرشته کوچکتر از اين سخن سر در نياورد .

فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزديکي 

يک کلبه متعلق به يک زوج  کشاورز رسيدند . و از صاحبخانه خواستند

 تا اجازه دهند شب را آنجا سپري کنند.

زن و مرد کشاورز که سني از آنها گذشته بود با مهرباني کامل

 جواب مثبت دادند و پس از پذيرايي اجازه دادند تا آن دو فرشته

 در اتاق آنها و روي تخت انها بخوابند و خودشان روي زمين سرد خوابيدند .

صبح هنگام فرشته کوچک با صداي گريه مرد و زن کشاورز از خواب بيدار شد

 و ديد آندو غرق در گريه مي باشند . جلوتر رفت و ديد تنها گاو شيرده

 آن زوج که محل درآمد آنها نيز بود در روي زمين افتاده و مرده . فرشته کوچک

برآشفت و به فرشته بزرگتر فرياد زد : چرا اجازه دادي چنين اتفاقي بيفتد

. تو به خانواده اول که همه چيز داشتند کمک کردي و ديوار سوراخ آنها را

تعمير کردي ولي اين خانواده که غير از اين گاو چيز ديگري نداشتند

کمک نکردي و اجازه دادي اين گاو بميرد.

فرشته بزرگتر به آرامي و نرمي پاسخ داد :

 چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيد.

فرشته کوچک فرياد زد : يعني چه من نمي فهمم.

فرشته بزرگ گفت : هنگامي که در زير زمين منزل آن مرد ثروتمند اقامت

  داشتيم ديدم که در سوراخ آن ديوار گنچي وجود دارد و چون ديدم

 که آن مرد به ديگران کمک نمي کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمي کند

 پس سوراخ ديوار را ترميم و تعمير کردم تا آنها گنج را پيدا نکنند .

ديشب که در اتاق خواب اين زوج خوابيده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن

 جان زن کشاورز را داشت و من بجاي زن گاو را پيشنهاد و قرباني کردم .

چيزها آنطور که ديده مي شوند به نظر نمي آيند .

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت2:24 بعد از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

 

از خودمان شروع کنيم

اين مطلب روي سنگ قبر يک متوفي در گورستاني

 در انگلستان حک شده است :

 

 زماني که جوان و فارغ البال بودم و تخيلاتم حد و حصري نداشت ،

 روياي دگرگون کردن گيتي را در سر مي پروراندم .بزرگتر و عاقلتر که شدم ،

 کاشف به عمل آوردم که گيتي دگرگون نخواهد شد و به همين خاطر

تا حدي کوتاه آمدم و تصميم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم .

اما آن هم استوار و تغيير ناپذير مي نمود.به سن ميانسالي که رسيدم

 پس از پشت سر گذاشتن آخرين تلاش نافرجامم ، راضي به دگرگون کردن

 و ايجاد تحول در نزديک ترين افراد به خود، يعني خانواده ام ، شدم .

اما افسوس که در مورد هيچ يک به نتيجه اي رضايتبخش نرسيدم و

 حالا که در بستر مرگ افتادم ، بناگاه تشخيص مي دهم

 اگر قبل از هر کس ، خودم را تغيير داده بودم ، مي توانستم

 به مثابه الگويي باعث خانواده ام بشوم

 و در سايه تشويق ، دلگرمي وانديشه خوب آنان وسيله اي باشم

براي پيشرفت کشورم و شايد هم کسي چه مي داند ،

 وسيله اي براي دگرگون ساختن گيتي !!!

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت2:13 بعد از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

مهم این نیست که قطره باشی یا اقیانوس،

 

 

 

         مهم این است که آسمان در تو منعکس شود.

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت8:2 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام