تبليغاتX
آبی ترین آسمان > اگه بدونم به کجا می رم چطور ممکنه به اونجا نرسم؟

آبی ترین آسمان

مهم نیست قطره باشی یا اقیانوس مهم این است که آسمان در تو منعکس شود!

 

آنگاه كه غرور كسي را له مي كني،

آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني،

آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني،

آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،

 

مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني

 تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟

به سوي كدام قبله نماز مي گزاري كه ديگران نگزارده اند؟

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت12:22 بعد از ظهرتوسط راضیه | |

 

اگه یه روز تنها شدی ...

 

              

 ا گه دیدی بغض کردی ولی دلیل گریه کردن پیدا نمی کنی...

 

                            

بدون که دل خدا برات تنگ شده  

 

 

                              می خواد صداش کنی ...

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت8:51 بعد از ظهرتوسط راضیه | |

 

امروز ولادت امام رضا (ع) هست پس عیدتون مبارک

 

 

خداوند گفت ديگر پيامبري نخواهم فرستاد از آن گونه که شما انتظار داريد

 اما جهان هرگز بي پيام نخواهد ماند وآنگاه پرنده اي را به رسالت مبعوث کرد

پرنده آوازي خواند که در هر نغمه اش خدا بود عده اي به او گرويدند وايمان آوردند

 و خدا گفت اگر بدانيد حتي با آواز پرنده اي مي توان رستگار شد

 

 خداوند رسولي از آسمان فرستاد باران نام او بود

همينکه باران شروع شد آنان که اشک را مي شناختند رسالت او را دريافتند

 پس بي درنگ توبه کردند وروحشان را زير بارش بي دريغ خواستند

خدا گفت اگر بدانيد با رسول باران هم مي توان به پاکي رسيد

 

خداوند پيغمبر باد را فرستاد تا روزي بيم دهد وروزي بشارت

 پس باد روزي طوفان شد روزي نسيم و آنان که پيام او را فهميدند

روزي در خوب روزي در بد زيستند

خدا گفت آنکه خبر باد را مي فهمد قلبش در بيم واميد مي لرزد وقلب مومن چنين است

 

خدا گلی را از خاک برانگیخت تا میعاد را معنا کندوگل چنان از رستاخیز گفت

 که از آن پس هر مومنی که گلی رادید رستاخیز را به یاد آورد.

خدا گفت : اگربفهمید تنها با گلی قیامت خواهد شد.

 

خدا یکی از هزار نامش را به دریا گفت .دریا بی درنگ قیام کرد سپس چنان به سجده افتاد

 که هیچ از هزار موج او باقی نماند.

مردم تماشا می کردند عدهای پیام دریا را دانستند،

پس قیام کردند وچنان به سجده افتادند که هیچ یک از آن ها باقی نماند

 

خدا گفت آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت

 

 وبه یاد دارم که فرشته ای به من گفت :

 

جهان آکنده از فرستاده و پيغمبر است

 اما هميشه کافري است تا باران را انکار کند وبا گل بجنگد تا پرنده را دروغگو بخواند

و باد را مجنون ودريا را ساحر.

 

اما همين امروز ايمان ايمان بياور که پيغمبر آب و رسول باران و

                          فرستاده ي باد براي ايمان آوردن تو کافي است...............

 

 

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت11:53 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

لینک این تصویرو برام آف گذاشته بودن گفتم شمام ببینید:

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت7:12 بعد از ظهرتوسط راضیه | |

 

عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست. . .

 

                        عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود

                                                                    

                                                               و او هیچ وقت نداند که چرا خیس نشد...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت8:9 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

 

خداوندا!

 آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنجه تغییر نایافتنی است،

 

شهامتی تا آنچه را که می توانم تغییر دهم

 

و دانشی تا بدانم تفاوت آن دو را.

 

 

 

 

نیکی وبدی در یک چهره

 

یکی از مشهورترین تابلو های دنیا "شام آخر عیسی با حواریونش" است که "لئوناردو داوینچی"

کشیده است.

 

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن این تابلو دچار مشکل بزرگی شد.او می بایست نیکی را به

شکل عیسی (ع) وبدی را به شکل یهودا،یکی از یاران عیس (ع)که هنگام شام تصمیم

 گرفت به او خیانت کند تصویر می کرد.

 

کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل آرمانی اش را پیدا کند.روزی در یک مراسم همسرایی تصویر

کامل مسیح را در چهرۀ یکی ازآن جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد واز

چهره اش اتودها وطرح هایی برداشت .

سه سال گذشت. تابلوی شام آخر تقریباً به نیمه رسید اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل

مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی را

زودتر تمام کند.

پس از روز ها جست وجو ، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت.به زحمت

از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از اونداشت .

گدا را که درست نمی فهمید چه خبراست به کلیسا آوردند.دستیاران سرپا نگه اش داشتند و

در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی ، گناه و خود پرستی که بر آن چهره نقش بسته

بودند ، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد، گدا که دیگر مستی کمی از چهره اش پریده بود ، چشم هایش را باز کرد

و نقاشی را پیش رویش دید وبا آمیزه ای از شگفتی واندوه گفت : من این تابلو را قبلاً دیده ام .

داوینچی شگفت زده پرسید :کی؟

سه سال قبل ، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم.مو.قعی که در یک گروه همسرایی آواز

می خواندم.زندگی پر از رویایی داشتم و هنرمندی ازمن دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرۀ عیسی

بشوم.

نیکی وبدی یک چهره دارند ،

 همه چیز به این بستگی دارد که هر کدام چه زمانی سر راه انسان قرار بگیرند!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت7:52 قبل از ظهرتوسط راضیه | |