تبليغاتX
آبی ترین آسمان > اگه بدونم به کجا می رم چطور ممکنه به اونجا نرسم؟

آبی ترین آسمان

مهم نیست قطره باشی یا اقیانوس مهم این است که آسمان در تو منعکس شود!

 

زندگي. . .

زندگي يک آرزوي دور نيست؛

 

زندگي يک جست و جوي کور نيست

                         زيستن در پيله پروانه چيست؟زندگي کن ؛

                                              زندگي افسانه نيست                            

 

 گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛

                         هرچه ناپيدا صدايت ميزند

                                   جنگل خاموش ميداند تو را؛

                                                     با صدايي سبز ميخواند تو را

 

زير باران آتشي در جان توست؛

                  قمري تنها پي دستان توست

 

 پيله پروانه از دنيا جداست؛

                         زندگي يک مقصد بي انتهاست

 

                                                           هيچ جايي انتهاي راه نيست؛

 

                                             اين تمامش ماجراي زندگيست

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت7:48 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

عاشقانه ترین آواز

 

کلاغ لکه ننگی بود بر سر آسمان و وصله نا جور سر لباس هستی

و صدای نا هموار و نا موزونش خراشی بود بر صورت احساس،با صدایش نه گلی می شکفت

ونه لبخندی بر لبی می نشست.

صدایش اعتراض بود که در گوش زمین می پیچید.

 

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت ، نا زیبایی ها تنها سهم اوست و

 نظام احسن عبارتی است که هرگز شامل او نمی شود.

کلاغ غمگینانه گفت:کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود

 و بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند

خدا گفت صدایت تونی است که هر گوشی آن را بلد نیست .
فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند.سیاه کوچکم!بخوان!

فرشته ها منتظرند

و کلاغ هیچ نگفت

خدا گفت : سیاه! چونان ، مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و

تو این چنین زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی جهان من چیزی کم دارد.

خودت را از آسمانم دریغ مکن.

وکلاغ باز هم خاموش بود.

خدا گفت بخوان."برای من بخوان". "این منم که دوستت دارم"سیاهیت را وخواندنت را

             

              وکلا غ خواند…

         

                            این بار اما عاشقانه ترین آوازش را

 

                                               

             انّ الله مع الصّابرین

+نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت10:35 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

 

وقتي تو بخواهي ......... ناممكن ممكن مي شود .
وقتي تو بخواهي گلي زيبا بكاري
.
وقتي تو بخواهي قايقي محكم بسازي
.
وقتي تو بخواهي در رشته تحصيلي ات دكتري
بگيري.
وقتي تو بخواهي براي يكبار هم كه شده به شهر مورد علاقه ات سفر كني
.
وقتي تو بخواهي كار مورد علاقه ات را پيدا كني
.
وقتي تو بخواهي گنجشك آسيب
ديده اي را مداوا كني .
وقتي تو بخواهي براي اينكه همنوعت زير باران خيس نشود او
را زير چترت پناه دهي .
وقتي تو بخواهي كه زندگي يكنواختت را به زندگي پر از شور
و هيجان تبديل كني .
وقتي تو بخواهي براي راحتي پرندگان اطراف خانه ات لانه اي
برايشان درست كني .
وقتي تو بخواهي موقع غروب در كنار دريا سكوت كني و در درياي
وجود خودت غرق شوي .
وقتي تو بخواهي در يك شب مهتابي در كنار دريا آتش روشن كني
و محو تماشاي آن بشي .
وقتي تو بخواهي در بين دوستانت به يك فردي مثبت و بانشاط
و پر انرژي معروف بشي .
وقتي تو بخواهي از زندگي خود يك شاهكار بسازي
.
وقتي
تو بخواهي واژه غير ممكن را از زندگي خودت حذف كني.
وقتي تو بخواهي نقش خودت را
در زندگي ايفا كني .
وقتي تو بخواهي از همهمه دوري كني و به واقعيت خودت يعني
سكوت برسي .
وقتي تو بخواهي بر تنبلي و سستي غلبه كني
.
وقتي تو بخواهي هرگز
اشكي را كه از شادي مي ريزد پاك نكني .
وقتي تو بخواهي به دوستانت ياد بدهي كه
يك خنده بهتر از هزار ناله است .
وقتي تو بخواهي انسانهاي گريان دور و برت را از
ته دل بخنداني ......

 

معلوم مي شود تو براي توانستن منتظر هيچكس نيستي .

            

پس تو يك شاهكار هستي . مبارك باد

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت3:29 بعد از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

در کوله ات چه داری؟

 

کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد

رفت که دنبال خدا بگردد وگفت:تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.

نهالی رنجور وکوچک کنار راه ایستاده بود.

ماند. با خنده ای رو به درخت می گفت:

چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن

 ودرخت زیرلب گفت:

ولی تلخ تر آن است که بروی وبی رها برگردی.

کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست.

مسافر رفت وگفت:

یک درخت از راه چه می فهمد و چه می داند؟پاهایش در گل است. او هیچ گاه لذت

جستجورا نخواهد یافت. ونشنید که درخت گفت:

اما من جستجو را از خودم آغاز کرده ام وسفرم را کسی نخواهد دید جز آن که باید.

 

مسافر رفت وکوله اش سنگین بود

هزار سال گذشت.هزار سال پراز خم وپیچ،هزار سال بالا وپست.مسافر بازگشت.رنجور و نا امید.

خدا را نیافته بود.اما غرورش راگم کرده بود وبه ابتدای جاده رسیده بود

جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود.درختی هزار ساله،بالابلندوسبز کنار جاده بود .زیر سایه اش

نشست تا کمی بیاساید.مسافر درخت را به یاد نیاورد.اما درخت او را می شناخت.

درخت گفت:سلام مسافر.در کوله ات چه داری؟مراهم مهمان کن.

 

مسافرگفت:بالابلند تنومندم شرمنده ام .کوله ام خالی است وهیچ چیز ندارم.

 

درخت گفت:چه خوب وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری.

اما آن روز که می رفتی در کوله ات همه چیز داشتی.غرور کمتـــــــــــــرینش بود.

 

جاده آن را از تو گرفت .حالا در کوله ات جا برای خدا هست.

وقدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت و دست های مسافر از اشراق پر شدو

چشم هایش از حیرت درخشید

 وگفت:

هزار سال می رفتم پیدا نکردم وتو نرفته این همه یافتی !

درخت گفت:

زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم

                                

و نوردیدن خود دشوارتر از نوردیدن جاده هاست

+نوشته شده در شنبه دوم دی 1385ساعت6:41 بعد از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام