|
زندگي. . . زندگي يک آرزوي دور نيست؛ زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛ با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست؛ قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست؛ اين تمامش ماجراي زندگيست
عاشقانه ترین آواز کلاغ لکه ننگی بود بر سر آسمان و وصله نا جور سر لباس هستی و صدای نا هموار و نا موزونش خراشی بود بر صورت احساس،با صدایش نه گلی می شکفت ونه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش اعتراض بود که در گوش زمین می پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت ، نا زیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز شامل او نمی شود. کلاغ غمگینانه گفت:کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند خدا گفت صدایت تونی است که هر گوشی آن را بلد نیست . فرشته ها منتظرند و کلاغ هیچ نگفت خدا گفت : سیاه! چونان ، مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس. اگر تو نباشی جهان من چیزی کم دارد. خودت را از آسمانم دریغ مکن. وکلاغ باز هم خاموش بود. خدا گفت بخوان."برای من بخوان". "این منم که دوستت دارم"سیاهیت را وخواندنت را وکلا غ خواند… این بار اما عاشقانه ترین آوازش را… انّ الله مع الصّابرین
وقتي تو بخواهي ......... ناممكن ممكن مي شود . معلوم مي شود تو براي توانستن منتظر هيچكس نيستي . پس تو يك شاهكار هستي . مبارك باد
در کوله ات چه داری؟ کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد رفت که دنبال خدا بگردد وگفت:تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالی رنجور وکوچک کنار راه ایستاده بود. ماند. با خنده ای رو به درخت می گفت: چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن ودرخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروی وبی رها برگردی. کاش می دانستی آنچه در جستجوی آنی همین جاست. مسافر رفت وگفت: یک درخت از راه چه می فهمد و چه می داند؟پاهایش در گل است. او هیچ گاه لذت جستجورا نخواهد یافت. ونشنید که درخت گفت: اما من جستجو را از خودم آغاز کرده ام وسفرم را کسی نخواهد دید جز آن که باید. مسافر رفت وکوله اش سنگین بود هزار سال گذشت.هزار سال پراز خم وپیچ،هزار سال بالا وپست.مسافر بازگشت.رنجور و نا امید. خدا را نیافته بود.اما غرورش راگم کرده بود وبه ابتدای جاده رسیده بود جاده ای که روزی از آن آغاز کرده بود.درختی هزار ساله،بالابلندوسبز کنار جاده بود .زیر سایه اش نشست تا کمی بیاساید.مسافر درخت را به یاد نیاورد.اما درخت او را می شناخت. درخت گفت:سلام مسافر.در کوله ات چه داری؟مراهم مهمان کن. مسافرگفت:بالابلند تنومندم شرمنده ام .کوله ام خالی است وهیچ چیز ندارم. درخت گفت:چه خوب وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری. اما آن روز که می رفتی در کوله ات همه چیز داشتی.غرور کمتـــــــــــــرینش بود. جاده آن را از تو گرفت .حالا در کوله ات جا برای خدا هست. وقدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت و دست های مسافر از اشراق پر شدو چشم هایش از حیرت درخشید وگفت: هزار سال می رفتم پیدا نکردم وتو نرفته این همه یافتی ! درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم و نوردیدن خود دشوارتر از نوردیدن جاده هاست
|
About![]()
یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی Archivesآذر 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
وب سايت نرم افزار پيام نگار دانشگاه پيام نور آستانه
وبسايت پيام نگار دانشگاه پيام نور آستانه |