|
امید،ایمان ،صلح و عشق چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند، محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبتهایشان گوش داد . اولی گفت : من" صلح" هستم ، کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم . لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت. دومی گفت: من" ایمان" هستم وجود من ضروری نیست ، پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم ،سخنش به پایان رسید . نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد . شمع سوم با ناراحتی گفت: من "عشق" هستم من توان روشن ماندن را ندارم ، مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت آن بی خبرند ، آ نها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند . زمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد . ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت : چرا شما خاموش هستید ؟ شما باید همه روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد . در این لحظه شمع چهارم گفت :نترس تا زمانی که من هنوز می درخشم میتوانیم شمع های دیگر را بیفروزیم . من" امید" هستم . بدین ترتیب همه ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم . امید، ایمان، صلح، عشق کودک با چشم های درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمع های دیگر را روشن کرد. نور امید نباید هیچ گاه از زندگیتان بیرون رود
کاش دلتنگ شقایق ها شویم به نگاه سرخشان عادت کنیم کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاس ها خلوت کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم کاش با چشمانمان عهدی کنیم وقتی از اینجا به دریا می رویم جای بازی با صدای موج ها دردهای آبیش را بشنویم کاش مثل آب ، مثل چشمه سار گونه ی نیلوفری را تر کنیم ما همه روزی از این جا می رویم کاش این پرواز را باور کنیم
با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم توی دستش .او یک شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم ، او هم بچه بود.سرم را بالا کردم .سرش را بالا کرد .دید که مرا می شناسد.خندیدم. گفت:"دوستیم؟"گفتم:"دوست.دوست."گفت:"تا کجا؟"گفتم:"دوستی که" تا" ندارد." گفت:"تامرگ!" خندیدم وگفتم:"من که گفتم تا ندارد!"گفت:"باشد، تا پس از مرگ!"گفتم:"نه،نه،نه،تا ندارد."گفت: "قبول تا آن جا که همه دوباره زنده می شوند،یعنی زندگی پس از مرگ.بازهم با هم دوستیم. تا بهشت،تا جهنّم ، تا هرجا که باشد من وتو با هم دوستیم."خندیدم. گفتم:"تو برایش تا هرکجا که دلت می خواهد یک تا بگذار. اصلاً یک تا بکش ازسر این دنیا تا آن دنیا .اما من اصلا تا نمی گذارم. "نگاهم کرد.نگاهش کردم.باور نمی کرد.می دانستم.او می خواست حتماًدوستی مان تا داشته باشد.دوستی بدون تا را نمی فهمید. گفت:"بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم".گفتم:"باشد.تو بگذار." گفت:"شکلات.هر بار که همدیگر رامی بینیم یک شکلات مال تو ، یکی مال من .باشد؟" گفتم:"باشد."هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش اوهم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر را نگاه می کردیم یعنی که دوستیم.دوست.دوست.من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم وتند تند آن را می مکیدم.می گفت:"شکمو!تو دوست شکمویی هستی."وشکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ.می گفتم:"بخورش!" می گفت:"تمام می شود.می خواهم تمام نشود.برای همیشه بماند." صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدامش را نمی خورد.من همه اش را خورده بودم .گفتم : "اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟" گفت:"مواظبشان هستم."می گفت می خواهم نگه شان دارم تا وقتی که دوست هستیم و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم:"نه،نه،تا ندارد.دوستی که تا ندارد." یک سال،دوسال،چهار سال،هفت سال،ده سال و بیست سال شده است.او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام.من همه ی شکلات ها را خورده ام.او همه ی شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند.می خواهد برود.برود آن دور دور ها.می گوید:"می روم اما زود برمی گردم."من می دانم می رود و برنمی گردد. یادش رفت شکلات را به من بدهد.من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش.گفتم:"این برای خوردن." یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش."این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت."یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش.هردو را خورد. خندیدم.می دانستم دوستی من "تا" ندارد.می دانستم دوستی او"تا" دارد. مثل همیشه.خوب شد همه ی شکلات هایم را خوردم.اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات چه خواهد کرد؟! ای کاش که دوستی های ما هم تا نداشته باشن !ای کاش که دوستی های ما هم تا نداشته باشن ! ای کاش که دوستی های ما هم تا نداشته باشن ! ای کاش که دوستی های ما هم تا نداشته باشن ! ای کاش که دوستی های ما هم تا نداشته باشن !
میخ هایی بر رو دیوار . . . پسر بچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت .پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی. روز اول،پسر بچه 37 میخ به دیوار کوبید.طی ّ چند هفته بعد همان طور که یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر می شد . او فهمید که کنترل عصبانیّتش آسان تراز کوبیدن میخ ها به دیوار است . . . . . . به پدرش گفت وپدرنیز پیشنهاد داد هر روز که می تواند عصبانیتش را کنترل کند یک میخ را از دیوار بیرون آورد. روزها گذشت و پسر بچه بالا خره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ هارا از دیوار بیرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت وبه کنار دیوار برد و گفت : پسرم !تو کار خوبی انجام دادی اما به سورا خ های دیوار نگاه کن . دیوار هرگز مثل گذشته نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف هایی می زنی آن حرف ها همچنین اثاری بر جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو کنی و ان را بیرون آوری.اما هزاران بار عذر خواهی فایده ندارد، آن زخم سر جایش است . زخم زبان هم به اندازه ی زخم چا قو درد ناک است .
|
About![]()
یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی Archivesآذر 1388مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
وب سايت نرم افزار پيام نگار دانشگاه پيام نور آستانه
وبسايت پيام نگار دانشگاه پيام نور آستانه |