تبليغاتX
آبی ترین آسمان > اگه بدونم به کجا می رم چطور ممکنه به اونجا نرسم؟

آبی ترین آسمان

مهم نیست قطره باشی یا اقیانوس مهم این است که آسمان در تو منعکس شود!

روز قسمت

 

روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت ميکرد .

 

 

خدا گفت : « چيزي از من بخواهيد  ، من هرچه که باشد ، شما را خواهم داد .

سهم تان را از هستي طلب کنيد ، زيرا خدا بسيار بخشنده است .»

 

و هر که آمد ، چيزي خواست . يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن ،

يکي جثه اي برزگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.

در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :

 

« خدايا ، من چيزي زيادي از اين هستي نمي خواهم . نه چشماني تيز ونه چثه اي بزرگ ،

 نه بالي و نه پايي ، نه آسمان و نه دريا ، تنها کمي از خودت ، تنها کمي از خودت به من بده .»

و خدا کمي نور به او داد.

 

نام او کرم شبتاب شد.

خدا گفت :« آن که نوري با خود دارد بزرگ است . حتي اگر به قدر ذره اي باشد .

 

 تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي. »

و رو به ديگران گفت : « کاش ميدانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست ،

 

 زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست . »

 

هزاران سال است که او ميتابد روي دامن هستي مي تابد و وقتي ستاره اي نيست ،

چراغ کرم شبتاب روشن است و کسي نميداند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن

را به کرمي کوچک بخشيده است.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت10:30 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

واما عشـــــــــق...

 بهار عاشق بود و زمين معشوق ، عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود . زمين اما آرام

 و سنگين و صبور. زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي گفت : 

ــ  اين راز را با هيچ کس در ميان نگذار . نه با نسيم نه با پرنده نه با درخت . راز ها را

که بر ملا کني بر باد مي رود و راز بر باد رفته ، رسوايي است.

هر دانه رازي بود و هر جوانه رازي . هر قطره باران و هر دانه برف رازي.

 و راز ها بي قرار بر ملا شدن بودند و بهار بي قرار بر ملا کردن. زمين اما مي گفت:

ــ هيچ مگو ، که خموشي رمز عاشقي است و عاشقي سينه اي فراخ مي خواهد . به فراخي عشق.

زمين مي گفت : دم بر نياور آن قدر تا اين سنگ سياه الماس شود و اين خاک تلخ شکوفه کند.

زمين مي گفت: ... 

 

                                                  

زمستان سرد ، زمستان سوز ، زمستان سنگين و سالخورده و سخت . و بهار در همه ي زمستان

صبوري آموخت و صبر و سکوت. و چه روز ها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها . چه ثانيه ها ،

 سرد و چه ساعت ها ، سخت . بي آنکه کسي از بهار بگويد و بيآنکه کسي از بهار بداند. راز ها

در دل بهار باليدند و بار ور شدند و بالا آمدند ، و بهار چنان پر شد و چنان لبريز که پوستش ترک

بر داشت و قلبش هزار پاره شد .     

زمين مي گفت:

ــ عاشقي اين است که از شدت سرشاري سر ريز شوي و از شدت شوق هزار پاره .

عشق آتش است و دل آتشگاه . اما عاشقي آن وقتي است که دل آتشفشان شود.

زمين مي گفت: راز هاي کوچک و عاشقي هاي نا چيز را ارزش آن نيست که افشا شود.

راز بايد عظيم باشد و عاشقي مهيب . و پرده از عاشقي آن زمان بايد برداشت که جهان

 حيرت کند .

و بهار پرده ازعشق برداشت . آن هنگام که ارزش عظيم گشت و عشقش مهيب و جهان حيرت کرد.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت8:27 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

 

                                                           

خدا هست!

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال کار گفت وگوی جالبی بین ان ها در گرفت.

 

آن ها درباره ی موضوعات و مطالب مختلف با هم صحبت کردند.وقتی به موضوع خدا رسیدندآرایشگر

 

گفت:"من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد."مشتری پرسید:"چرا باور نمی کنی؟"

 

جواب داد:"کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.به من بگو اگر خدا وجود داشت

 

آیا این همه مردم مریض می شدند؟آیا بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟اگر خدا وجود می داشت

 

 نباید درد و رنجیوجود می داشت.نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنمکه اجازه می دهد این چیزها

 

 وجود داشته باشد."

 

مشتری لحظه ای فکر کرد امّا جوابی نداد چون نمی خواست جرّ و بحث کند .آرایشگر کارش را تمام کرد

 

و مشتری از مغازه بیرون رفت.به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد در خیابان مردی دید با موهای بلند

 

و کثیف و بهم تابیده و ریش اصلاح نکرده.ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت ودوباره وارد آرایشگاه

 

شد و به آرایشگر گفت:"می دانی چیست؟به نظر من آرایشگرها وجود ندارند."

                          

 

                                             

 

آرایشگر با تعجب گفت:"چرا چنین حرفی می زنی؟من این جا هستم .من آرایشگرم.من همین الآن موهای

 

تو را کوتاه کردم.مشتری با اعتراض گفت:"نه آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل

 

مردی که آن بیرون است،با موی بلندو کثیف و اصلاح نکرده پیدا نمی شد."

 

"—نه بابا آرایشگرها وجود دارند!موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند."

 

مشتری تأیید کرد :

 

 

"دقیقاً نکته همین است.

 

 

                             خدا هم وجود دارد!

 

 

                      فقط مردم به او مراجعه نمی کنند ودنبالش نمی گردند.

 

 

 

                    برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود داد."

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت8:56 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

                             

چگونه دیوانه شدم ...                    

 

از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم، چنین روی داد:

 

یک روز بسیار پیش از آن که خدایان بسیار به دنیا بیایند ، از خواب عمیقی بیدار شدم

 و دیدم که همه نقاب هایم را دزدیده اند .

همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم ودر هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم .

پس بی نقاب در کوچه های پر ازمردم دویدم وفریاد زدم "دزد، دزد، دزدان نابکار"

 مردان وزنان بر من خندیدند وپاره ای از آنان از ترس من به خانه هایشان پناه بردند .

                                      

هنگامی که به بازار رسیدم ،

 جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد براورد "این مرد دیوانه است "

من سر برداشتم که اورا ببینم .خورشید نخستین بار چهره ی برهنه ام را بوسید .

نخستین بار خورشید چهره ی مرا بوسید ومن از عشق خورشید مشتعل شدم ،

ودیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم

وگویی در حال خلسه فریاد زدم "رحمت،رحمت بر دزدانی که نقاب مرا بردند ."

 

چنین بود که من دیوانه شدم وبه برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدم.

آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن ،

 زیرا کسانی که مارا می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند .

 

ولی مبادا ازاین امنیت زیاد غرّه شوم

 

حتی یک دزد هم دز زندان از دزد دیگر در امان است .

 

 \ جبران خلیل جبران/

 

+نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت3:51 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

 

 

نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانــــــــی ...

 

می تازیم و گرد و خاک می کنیم ...

 

زمین زیر پایمان است و اثیر یک بازی شده ایم به اسم غــــــــرور...

 

دیواری را برای پشت سر نهادن بلـــــــند نمی بینیم سرا پا شـــور ...

 

 

برد و باخت را می شناسیم ؟...

 

آشناییم با شعـــــــور ؟...

 

و جداییم با غــــــــــــم ؟...

 

یا غرق در غــــــــــــــرور ؟...

 

 

چیزی در ماست که روز و شب آروم نداریم ...

 

چیزی از جنس جستجو....

 

 

چیزی مثل خیال یه آرزو ...

 

 

+نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت1:36 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام