تبليغاتX
آبی ترین آسمان > اگه بدونم به کجا می رم چطور ممکنه به اونجا نرسم؟

آبی ترین آسمان

مهم نیست قطره باشی یا اقیانوس مهم این است که آسمان در تو منعکس شود!

نسيم نفس خداست. . .

 

بارش زيادي سنگين بود و سربالايي زيادي سخت.دانه ي گندم روي شانه هاي نازكش سنگيني                                   مي كرد .نفس نفس مي زد .اما كسي صداي نفس هايش را نمي شنيد ، كسي او را نمي ديد.

دانه از روي شانه هاي كوچكش سر خورد و افتاد .

خدا دانه ي گندم را فوت كرد . مورچه مي دانست كه كه نسيم ، نفس خداست.

مورچه دانه را دوباره بر تنش گذاشت و به خدا گفت : " گاهي يادم مي رود كه هستي ،

 كاشكي بيشتر مي وزيدي ."

خدا گفت : " هميشه مي وزم . نكند ديگر گمم كرده اي ! "

مورچه گفت : " اين منم كه گم مي شوم بس كه كوچكم . بس كه ناچيز . بس كه خرد .

نقطه اي كه بود و نبودش را كسي نمي فهمد. "

خدا گفت : " اما نقطه سر آغاز هر خطي است. "

مورچه زير دانه ي گندمش گم شد و گفت : " من اما سرآغاز هيچم و ريزم و نديدني .

 من به هيچ چشمي نخواهم آمد. "

خدا گفت : " چشمي كه سزاوار ديدن است مي بيند . چشم هاي من هميشه بيناست."

مورچه اين را مي دانست.اما شوق گفت و گو داشت.

پس دوباره گقت : " زمينت بزرگ است و من ناچيزترينم . نبودم را غمي نيست. "

خدا گفت : " اما اگر تو نباشي ، پس چه كسي دانه ي كوچك گندم را بر دوشش بكشد و راه رقصيدن نسيم را در سينه ي خاك باز كند ؟ تو هستي و سهمي از بودن براي توست ، در نبودنت كار اين كارخانه ناتمام است. "

مورچه خنديد و دانه ي گندم از دوشش دوباره افتاد .خدا دانه را به سمتش هل داد.

 

هيچ كس اما نمي دانست كه در گوشه اي از خاك ، مورچه اي با خدا گرم گفت و گوست.

 

--- >عـــرفان نظــــرآهـاري--- >

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت5:40 بعد از ظهرتوسط راضیه | |