مهم نیست قطره باشی یا اقیانوس مهم این است که آسمان در تو منعکس شود!
نسيم نفس خداست. . .
بارش زيادي سنگين بود و سربالايي زيادي سخت.دانه ي گندم روي شانه هاي نازكش سنگينيمي كرد .نفس نفس مي زد .اما كسي صداي نفس هايش را نمي شنيد ، كسي او را نمي ديد.
دانه از روي شانه هاي كوچكش سر خورد و افتاد .
خدا دانه ي گندم را فوت كرد . مورچه مي دانست كه كه نسيم ، نفس خداست.
مورچه دانه را دوباره بر تنش گذاشت و به خدا گفت : " گاهي يادم مي رود كه هستي ،
مورچه زير دانه ي گندمش گم شد و گفت : " من اما سرآغاز هيچم و ريزم و نديدني .
من به هيچ چشمي نخواهم آمد. "
خدا گفت : " چشمي كه سزاوار ديدن است مي بيند . چشم هاي من هميشه بيناست."
مورچه اين را مي دانست.اما شوق گفت و گو داشت.
پس دوباره گقت : " زمينت بزرگ است و من ناچيزترينم . نبودم را غمي نيست. "
خدا گفت : " اما اگر تو نباشي ، پس چه كسي دانه ي كوچك گندم را بر دوشش بكشد و راه رقصيدن نسيم را در سينه ي خاك باز كند ؟ تو هستي و سهمي از بودن براي توست ، در نبودنت كار اين كارخانه ناتمام است. "
مورچه خنديد و دانه ي گندم از دوشش دوباره افتاد .خدا دانه را به سمتش هل داد.
هيچ كس اما نمي دانست كه در گوشه اي از خاك ، مورچه اي با خدا گرم گفت و گوست.
--- >عـــرفان نظــــرآهـاري--- >
+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت5:40 بعد از ظهرتوسط راضیه |
|