تبليغاتX
آبی ترین آسمان > اگه بدونم به کجا می رم چطور ممکنه به اونجا نرسم؟

آبی ترین آسمان

مهم نیست قطره باشی یا اقیانوس مهم این است که آسمان در تو منعکس شود!

 

 

آبي آسمان تويي . . .

 

آيا سخن مرا مي شنوي؟

هرجا هستي لحظه اي را براي سخنان من به گوشه اي ساكت پناه ببر و به من گوش ده.

آيا در آن لحظاتي كه همه جا در سكوت آرام گرفته است و همه چيز خاموش شده است

صداي مرا نشنيدي كه با تو سخن مي گويم.

من همواره در خلوت غمگينم.با تو گفتگو دارم.تو در تنهايي من هميشه هستي.هرگاه به

انزواي خاموش سرمي كشم تو حاضري و با چهره ي مهربان و لبخند نوازش گر و نگاه هاي

تسليت بخش خويش پيشم مي خواني.گرد ناگواري هاي زندگي را از رخسار خسته ام

مي زدايي،لبخند اميد به لبان تلخم مي نشاني،تسكينم مي دهي، آرامم مي دهي، توانم

مي بخشي، جانم مي دهي، اميدوارم مي كني، مرا به يادم مي آوري،سير مي كني،

سيرابم مي كني، مغرورم مي كني، خودخواهم مي كني، تلخي ها را از جانم مي شويي،

جراحت ها را در قلبم مرحم مي نهي، دردها را در روحم التيام مي دهي، رنج ها را در جانم

محو مي كني،خوبم مي كني،‌تندرستم مي كنم، راضي ام مي كني.

تو اكسير مني، تو معناي زندگي مني، تو سر منزل هر سفر مني، تو سرچشمه ي هر

عطش مني، تو خوب ترين خوب هاي مني، تو روح كالبد مني، تو تپش دل مني.

 زيباي هر لبخند تويي، شهد هر بوسه تويي، شكر هر شربت تويي، تشنه ي هر شراب

 تويي،گرمي هر اميدتويي، نازكي هر خيال تويي، جاذبه ي زمين از توست،

 خرمي بهار از توست، سبزي سبزها تويي،آبي آسمان تويي.

 

 

                                                                                                      "دکتر شریعتی"

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت0:14 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام

 

هر بار كه مي روي رسيده اي ...

 

پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني.

مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار نخواهد رفت. آهسته آهسته مي خزيد. دشوار و كند؛

و دور ها هميشه دور بود. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش

 مي كشيد.

پرنده اي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت:"اين عدل نيست،

 اين عدلنيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه.

و در لاك سنگي خود خزيد، به نيّت نااميدي."

خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود.

و گفت:"نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نمي رسد. چون رسيدني در كار نيست.

 فقط رفتن است. حتّي اگر اندكي. و هر بار كه مي روي رسيده اي.

و باور كن آن چه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش

مي كشي؛ پاره اي از مرا."

خدا سنگ پشت را بر روي زمين گذاشت.

ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها نه چندان دور.

سنگ پشت به راه افتاد و گفت:"رفتن حتي اگر اندكي؛"

و پاره اي از "او"را با عشق بر دوش گشيد.

 

                                                                                                "عرفان نظرآهاري"

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت1:44 قبل از ظهرتوسط راضیه | |

داغ کن - کلوب دات کام