|
پايان مترسك ! از زميني گذر مي كردم. مترسكي ديدم. رفتم جلو، سلام كردم.جوابم را با غروري سنگين داد. گفتم:«چه مي كني»؟ گفت: «تو را با من چه كار است»؟! گفتم: «از روزگارت بگو»... گفت: «كسي جرأت ندارد تا چشم هاي دگمه اي ام كار مي كنداين طرف ها جا خوش كند... نه پرنده اي، نه حتي چرنده اي...» گفتم: «چه قدرتمندي لابد». گفت: «قوي تر هم مي شوم...» ديروز دوباره از همان زمين گذر كردم.همو را باز هم ديدم. چه شكسته شده بود. سلام كردم و گفتم: «چرا نيستي تو»؟!آه نداشت با ناله سودا كند بيچاره! گفت: « دمار از روزگارم درآورده اند». گفتم «كه»؟! گفت: «پرنده ها و چرنده ها» گفتم: «چطور»؟ گفت: «فهميدند من پر از كاهم، اين كشاورز لعنتي شايد راپورتم را داد... كمك كن دارم مي ميرم.» گفتم: «چه كنم اين دم آخر با تو»؟! ... و كشاورز را ديدم كه كمي آن سوتر داشت مترسكي ديگر مي ساخت... <-تلخه نارنج / كامران نجف زاده ـ > پ.ن: انجمن گفتگوي گيلانيان (سل تي تي ) بعد از یه ماه وقفه دوباره فعال شده اما آدرسش به http://www.club.saltiti.comتغيير كرده...
ما همه آفتابگردانيم گل آفتابگردان رو به نور مي چرخد و آدمي رو به خدا.ما همه آفتابگردانيم.اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگردان نيست. آفتابگردان كاشف معدن صبح است. و با سياهي نسبت ندارداين ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش مي كردم كه خورسيد كوچكي بود در زمين و هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش مي سوخت. آفتابگردان به من گفت: «وقتي دهقان بذر آفتابگردان را مي كارد مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد. آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نمي گيرد؛ اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه مي گيرد. آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را مي داند.او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه ي زندگي اش را وقف نور مي كند، در نور به دنيا مي آيد و در نور مي ميرد. نور مي خورد و نور مي زايد. دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان تنها با آفتاب آميخته است و انسان با خدا.بدون آفتاب، آفتابگردان مي ميرد؛ بدون خدا، انسان.» آفتابگردان گفت: «روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه تو به خدا برسي، ديگر «توي» نمي ماند. وگفت من فاصله هايم را با نور پر مي كنم، تو فاصله ها را چگونه پُر مي كني؟» آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفت و گوي من و آفتابگردان نا تمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم بوييدمش، بوي خورشيد مي داد. تب داشت و عاشق بود.خداحافظي كردم، داشتم مي رفتم كه نسيمي رد شد و گفت: «نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مي اندازد، نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟» آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم... -< عرفان نظرآهاري->
|
About![]()
یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی Archivesمرداد 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 Links
وب سايت تخصصي مهندسي فناوري اطلاعات دانشگاه پيام نور آستانه
انجمن دانشجويان دانشگاه آزاد لاهيجان |